کوچش

پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر

کوچش

پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر

دلم برای مارشمالوهای بچگی ام تنگ است و تو

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۳۴ ب.ظ

در ظاهر تو هیچ شباهتی به مارشمالو ها نداری، یعنی اصلا من آنقدر مارشمالو نخورده ام که بتوانم شباهت هایش را با تو تشخیص بدهم اما نمیدانم چرا یک جایی در انتهای ناهشیارم تو به مارشمالوها گره خوردی.

اولین بار که مامان برایمان مارشمالو خرید توی یک پلاستیک دراز بود که رویش عکس چند تا خرس رنگی رنگی کشیده بودند.

من و برادرم ذوق کرده بودیم، اولین بار بود که یک چیز پیچ پیچی نرم رنگی رنگی دراز میدیدیم که به محض گذاشته شدن در دهان آب میشود. 

عیشِ کوتاه و هیجان انگیز و به خاطر ماندنی و غیرمنتظره ای بود. انقدر که عکس آن خرس ها را با قیچی از روی پلاستیک جدا کردم و سال ها نگهشان داشتم تا هر وقت نگاهشان میکنم یاد آن مزه ی جدید جادویی بیفتم!

حالا که فکر میکنم شاید حق داشته باشم که تو را در ناهشیارم کنار مارشمالو ها ببینم، یا شبیه رویاهای شیرینی که به محض رسیدن به قسمت های خوبش آدم بیدار می‌شود، یا کنار گل های نرگس که با تمام نرگس بودن هایشان تا به عطرشان که در اتاقت پیچیده عادت میکنی می‌روند.

علی ای حال.. بگذریم.. عرضی نبود غیر از آنکه بگویم:

دلم برای مارشمالوهای بچگی ام تنگ است و تو!



پ.ن: میتوانید مرا با مخاطب های خودتان بخوانید. این متن ها مخاطب خاصی ندارند. لزوما ندارند.

بمب؛ یک عاشقانه

يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۰۱ ق.ظ


یک.

بمب؛ برای من بیش از آنکه یک نگاهِ عاشقانه باشد یک نگاهِ منتقدانه بود. 

از نقدِ تند و تیزِ آمیخته به طنزش نسبت به برادرانِ بسیجی و حزب اللهی موجود در فیلم و شعارهای اغراق شده ی"مرگ بر آمریکا" و " مرگ بر صدام یزید کافر" بگیرید تا نقد و نگاهی که به قضیه طلاق عاطفی و بدگمانی به همسر داشت. [ نقد کنید ما را! انقلاب و دفاع مقدس و بسیج و همه چیز را نقد کنید. خوب و تمیز اما نقد کنید!  نه با احمقانه های مبتذلِ به ظاهر طنز و توهین آمیز. ما از نقد هایی شبیه به بمب استقبال میکنم! :) ] 


دو.

بمب از جهاتی برایِ من یادآورِ وضعیت سفید بود، هر چند که شخصیت پردازی هایش هیچ گاه به پای وضعیت سفید نمیرسید، لیلا حاتمی اش که همان لیلا حاتمیِ همیشه ی تکراری در همه ی فیلم ها بود، عشقِ "امیر" به "شیرین" در وضعیت سفید بسیار دلنشین‌تر و باورپذیرتر از عشقِ پسر بچه ی حاضر در این فیلم بود، 

از هر جهت که فکر میکنم وضعیت سفید حقیقتا یک چیز دیگر بود

اما این نگاهِ لطیفِ متفاوت به بمباران های جنگ بین هر دو فیلم مشترک بود که تحسین برانگیزشان میکرد. 


سه. 

یکی از چیزهایی که بمب را دوست داشتی و متفاوت میکرد ، نگاهِ روشن و امیدوارش بود؛ 

نگاه روشن و امیدوار به آینده، به نسلِ جدیدی که قرار بود فردا را بسازد، نمایندگان نسلِ فردا در فیلم نوجوانانی بودند که میتوانستند عاشق شوند، که جرئت داشتند حرف بزنند، که هنرمند بودند، که زیرک بودند و میخواستند با حرف زدن مانع طلاق پدر و مادرشان شوند یا یادآوری میکردند که آدم باید حقش را زودتر بگیرد! 

چهار.

میشود از میانِ سخت ترین و تلخ ترین ثانیه ها ناب ترین و زیباترین احساسات را بیرون کشید و بهترین اتفاقات را رقم زد؛ شاید این پررنگ ترین حرفی بود که این فیلم داشت که از پارادوکس موجود در اسمش هم معلوم بود : بمب، یک عاشقانه ! 

من از دیدنش لذت بردم و یاد گرفتم؛ حال و هوایم را بهتر کرد، انگار چند سطل امید ریخت توی دلم، گفتم شاید شما هم به کمی امید و لبخند نیاز داشته باشید، باید خبرتان میکردم :)

caring

شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

امروز در کلاسِ مشاوره ی خانواده استاد درباره ی مفهوم "caring" صحبت کرد. معنی  لفظی اش میشود "مراقبت"!  

میگفت زن و شوهر باید بلد باشند از هم مراقبت کنند، حالا نه اینکه مراقب خورد و خوراک و سرما خوردن هم باشند یا نه، که آن هم باید باشند البته!

اما "caring" خیلی فراتر از یک مراقبتِ صرفا جسمانی است، شاملِ مراقبت از احساس هم میشود. 

مثلا زن اگر ترسید، اگر اتفاقی افتاد یا چیزی دید که ترسید، حتی اگر چیز مسخره ای بود، مرد نباید مسخره اش کند، مثلا نگوید : ترسو خانوم! .. باید از مفهوم "مراقبت" استفاده کند و به همسرش آرامش بدهد.

یا مرد اگر از کارش اخراج شد و با حالِ خراب به خانه برگشت زن نباید بزند توی سرش و بگوید  "بی عرضه خان" .. بلکه باید او را مورد حمایت روحی قرار بدهد. 

هزار تا مثال میشود برای این مفهوم زد، که نهایتا اگر درست به کار گرفته شود ( و مراقبت را تبدیل به محدودیت نکند) منجر به آرامش خاطر روح و روان میشود.. همان که قرآن گفت " لتسکنوا علیها .. "


خلاصه این که عزیزانِ من!

یاد بگیریم! تار و پود یک دیگر را یاد بگیریم.. یاد بگیریم که بتوانیم مراقبشان باشیم، که مایه التیام و آرامشِ هم باشیم، نه زخم و اضطراب .. اگر از دسته ی اول نباشیم نه خودمان از ازدواجمان خیری میبریم ، نه خدا از زوجیت ما خشنود و راضی ست. 


پ.ن: داشتم فکر میکردم خدا چقدر این مفهوم را همیشه ی همیشه برای ما بنده ها اجرا کرده است؛ نه؟

نامه هایی برای ننوشتن

پنجشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ

گل ها را میگذارند لای کتاب تا خشک شود، حیوانات را تاکسیدرمی میکنند، جنازه ها را مومیایی، از اتفاقات خوش عکس می اندازند تا یادگار بماند، غذا ها را نگه میدارند در فریزر. 

من اما برای تمام چیزهایی که میخواهم ماندگارشان کنم یک کار انجام میدهم : به کلمه در آوردن!

میدانی؟ نوشتن از هزار تا مومیایی ماندگاری ها را بیشتر میکند، از هزار تا فریزر هم برای نگهداری بهتر است.

نوشتن مکانیسم عجیبی دارد، خاطراتی که نوشته میشوند ثبت میشوند در عمیق ترین جایگاه های روح، با آدم یکی میشوند ، این است که چیزهایی را که مینویسم یادم نمیرود، دیگر هیچ وقت یادم نمیرود..

این روزها توی سرم پر است از کلمات و من تا به حال هیچ وقت در مقابل نوشتن این همه از خودم مقاومت نشان نداده ام، گاهی جمله ها به قدری لطیف و قشنگند که آنها را قشنگ تر از هر چیزی که تا به حال نوشته ام میدانم، اما نمینویسم، میگذارم آنقدر در پستوهای ذهنم منتظر بمانند تا بروند به دیار فراموشان. تا به حال این همه با کلمات نامهربان نبوده ام. میدانم تا چند وقت دیگر اعتصاب میکنند و دیگر حتی نخواهم توانست که بنویسم سلام! سرم از حجم بودنشان در حال انفجار است و من میترسم که بنویسم، بنویسم و دیگر حتی اگر بخواهم ، حتی اگر هزار بار بخواهم نتوانم فراموشش کنم، آدم پوست کوچک آویزان مانده ی گوشه ی ناخنش را هم نمیتواند بکند، چه برسد به عمیق ترین گوشه کنارهای روح. 

مخمصه ی عجیبی ست، خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست ، کاش این قدر کلمه خیز نبودی.. 


زیر حباب شیشه ای

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۸ ق.ظ


بیشتر مردها خیال میکنند ازدواج کردن شبیه خریدن یک رز جاودانه است، شاید هم حق داشته باشند که چنین خیالی ذهنشان را پر کند. به هر حال این همه میروند و می آیند و خرج میکنند و سختی میکشند و یک چیز خیلی با ارزش به دست می آورند. حالا دلشان میخواهد بگذارندش قشنگ ترین جای خانه تا هر وقت با جسم و روح خسته و کبود زیر فشارهای دنیا به خانه برگشتند یک چیز حال خوب کن منتظرشان باشد.

زن ها شاید گل باشند اما گلِ رزِ جاودانه نیستند که یک بار برای همیشه برای به دست آوردنشان تلاش کرد و دیگر هیچ.

نیاز به مراقبت های هر روزه دارند، بدون محبت دوام نمی آورند، مثل گل های دور از نور. زرد میشوند، گوشه ی گلبرگ هایشان آرام آرام جمع میشود، غصه خشکشان میکنند.

مرد ها کمتر به این چیز ها فکر میکنند، پیش خودشان میگویند قطعا کسی که به من جواب "بله" داده است دوستم داشته، دارد و خواهد داشت.

مرد ها شاید پنج سال یک بار هم به ذهنشان خطور نکند که "یعنی هنوز هم دوستم دارد یا نه؟" اما زن ها دستِ کم روزی پنج بار را به این جمله سوالی فکر میکنند و دلشان با خیلی چیزها میلرزد، با هر اتفاقِ شاید کوچک و مسخره، با فراموش شدن روز تولدشان، با یک لبخندِ از قلم افتاده، با یک دیر جواب دادنِ پیامک، با چند تماس بی پاسخ، با نیم درجه سرد شدنِ لحن "دوستت دارم" ها، با شب ها کمی دیرتر برگشتن به خانه، با غرغر شنیدن سر کم نمک بودن غذا..

زن ها گل اند، گلِ شازده کوچولو که حساس است، که بی نهایت حساس است و زودرنج اما در نهایت ظرافت و زیبایی.. 

زن ها گل اند ، هر فصل نیاز به یک جور مراقبت و تغذیه دارند، هر روز از ماه خلق و خویشان با روز قبلی فرق میکند، بعضی روزها در اوج صبر و استواری، گاهی در بی طاقت ترین و کم حوصله ترین حدی که میشود بود.

زن ها گل اند .. در حدیث است که " ریحانه ".. 

ریحانه یک گلِ رزِ جاودان که برگ هایش به موم و پارافین و این چیزها آغشته شده نیست، برای جاودان نگه داشتنِ ریحانه باید خیلی ظرافت ها به خرج داد، خیلی چیزها فهمید، خیلی صبور و مراقب و مهربان و پشتیبان بود.. خیلی!

 کاش میشد این ها را به تک تکِ مردهایِ دنیا که نه، به همسرانِ رفقای خودم بفهمانم ، که با ریحانه های ما شبیه ریحانه های واقعی برخورد کنند. کاش.. 

.. و خرسندی*

جمعه, ۲ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۹ ب.ظ

خانوم مدیر ما انسان بسیار بزرگوار و جالبی هستند، یعنی از همان روز اول که دیدمشان فهمیدم که با همه ی خانوم مدیر های دنیا فرق دارند، مثلا در انتخاب معلم ها رویکردشان این است که آن معلم واقعا ذوق تدریس و استعدادش را داشته باشد ، نه اینکه چه مدرکی از کجا گرفته است. هیچ وقت یادم نمیرود روز اول که داشتم برایشان از تغییر ریل تحصیلی ام از تجربی به انسانی و ماجرای های انتخاب رشته و دانشگاهم میگفتم و انتظار داشتم بگویند : "رشته ات هیچ ربطی به نگارش و ادبیات ندارد ، پس برو خونتون!" ولی لبخند زدند و گفتند : " بشوی اوراق اگر هم‌درسِ مایی / که علمِ عشق در دفتر نباشد ! :) "


جالب این جاست که خودشان و همسرشان ( که ایشان هم مدیر مدرسه هستند ) در خفن ترین دانشگاه علوم ریاضی و مهندسی کشور درس خوانده اند، ولی من اسم دانشگاهشان را حدودا سه ماه بعد از اولین دیدارم فهمیدم.. هیچ وقت هم تا به حال خداراشکر ندیدم که بخواهند با دانشگاهشان کلاس بگذارند یا از این ادا ها! 


اما چیزی که میخواهم درباره اش برایتان بنویسم بحث درس و دانشگاه نیست، بحثِ " طریقه ی زیستن " خانوم مدیر است. خانوم مدیر "ساده و زیبنده" زندگی میکند و این سادگی و زیبندگی در تمام وجوه زندگی اش دیده میشود، مثلا لباس و شلوار و کفش و روسری اش همیشه ساده و بلند و قشنگ است؛ هیچ وقت چیزی بر تنش ندیدم که پولک های خیره کننده یا طرح های براق داشته باشد، حلقه اش یک رینگ سبک ساده ی قشنگ است، لبتابش، تلفن همراهش، ساعت مچی اش و ماشینش. تازه آن طور که مهمانی افطاری را که هر سال برای همکاران برگزار میکند توصیف میکند ، میتوانم حدس بزنم خانه اش دقیقا در همین دو کلمه خلاصه میشود " ساده و زیبنده" و خب قطعا با صفا .. 

چهارشنبه برایمان از مراسم عروسیِ نداشته ، زندگی در خوابگاه دانشجویی متاهلی، جهاز و همه ی اینها حرف هایی زد که شنیدنش هم ذوق زده ام میکرد هم برایم عجیب بود که چنین آدم های ساده خواه و ساده زیستی هنوز وجود دارند! :)


خانوم مدیرِ عزیزِ قصه ی ما یک شعر را زیاد میخواند ، یعنی هم روی تخته وایت برد دفتر مینویسد ، هم در شب شعر مدرسه وقتی داشتیم جوجه کباب ها را روی ذغال درست میکردیم برایمان خواند،

نه یک خواندنِ ساده، نه یک خواندنِ ادبی، نه یک خواندنِ احساسی، یک خواندنِ برآمده از اعتقاد، اعتقاد به تک تکِ کلمات شعر :


در این بازار اگر سود است با درویشِ خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی :)



خدایا! این شعر را باور قلبی ما هم بفرما. الهی آمین! 



* این " و خرسندی" خیلی کلمه ی خوبیه! کلا در تمام افعال زندگی سعی کنید یه " و خرسندی " هم همراهش داشته باشید. مدرسه و خرسندی، دانشگاه و خرسندی، سربازی و خرسندی، ازدواج و خرسندی، طلاق و خرسندی ، بالا و پایین های زندگی همینجوری میان و میرن و ما هم نمیدونیم تهش چی میشه ! اما " و خرسندی.. " برامون باقی میمونه! "خرسندی " هم به معنای الکی خوش بودن نیست! یه حس شادی عمیقه که از "راضی به رضای خدا بودن" سر چشمه میگیره بنظرم.. 

زمزمه ی محبت :)

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ


یک.


راست میگفتند، اثر داشت، بیشتر از چیزی که فکرش را میکردم اثر داشت؛

هنوز یادم نمیرود که روز اول مهر که رفته بودیم کوه، کنار مقبره شهدا کفش هایم را در آورده بودم و حالا که میخواستم بپوشم پیدایشان نمیکردم، بدون کفش دور مقبره راه افتاده بودم، اکیپ نهمی ها یک گوشه نشسته بودند، رو به رویشان کلی آب ریخته بود روی زمین ، که من ندیدم و صاف پایم را گذاشتم وسط آبهای نیلگون دریاچه ی دامنه کوه!


یکی شان خندید، خیلی بدجنسانه خندید، لبخند زدم و گذشتم و کفش هایم را که ده قدم آنطرف تر بود پیدا کردم، خنده هایش مانده بود رویِ دلم، احساس میکردم این آدم قرار است تا آخر سال مرا اذیت کند و به من بخندد، به هر اتفاقی، به هر حرفی، به هر رفتاری..

توی کلاس توجهش کم بود، دائم در حال حرف زدن با بغل دستی؛

برایم شده بود معضل، یک معضلِ روی اعصاب.. دیدم نمیتوانم درست، مثل بقیه دوستش بدارم، دیدم اینطور نمیشود..


چشم هایم را بستم و سعی کردم خوبی هایش را بیاورم جلوی چشمم، مثلا انشای خلاقانه جلسه دومش، یا حرفی که زنگ کافه و فیلم و کتاب زد، یا ویژگی های منحصر به فرد شخصیتی اش..

تصمیم گرفتم بپذیرمش، همانطوری که هست بپذیرمش و سعی کردم دوستش داشته باشم..

چند روزی گذاشتمش روی تاقچه ذهنم، هی از مقابلش رد میشدم و یادش می افتادم و مدام به شخصیت و رفتار هایش فکر میکردم.. تا جلسه بعد که وارد کلاس شدم دیدم دوستش دارم، دیگر روی اعصابم نیست، دیدم دارم با وجودش کنار می آیم و جالب این بود که او هم داشت با من بیشتر راه می آمد...


یکشنبه این هفته سر کلاسشان سرفه ام گرفته بود، گلویم درد میکرد، دو نفر از بچه ها زیاد پچ پچ میکردند، تذکرهایم با نگاه آرامشان نمیکرد، یک دفعه شنیدم که بلند گفت: بچه ها ! خانوم گلوش درد میکنه! چرا نمیفهمید؟ 

باورم نمیشد دارم از زبان او چنین چیزی میشنوم، بعد هم گفت خانوم! سرمون داد بزنید دیگه!

حتی یک جایی که داشتیم متن درس را میخواندیم با چشم و ابرو اشاره کرد که به آنهایی که حرف میزنند بگویم بخوانند.. 

او شده بود همیارِ من به همین سادگی! :)


دو.

اولین جلسه ادبیات هشتم بود، داشتیم شعر را میخواندیم، گوش نمیداد، کاغذ دستش گرفته بود نقاشی میکشید، هر کدام از بچه ها هم درباره شعر چیزی میگفتند و نظر میدادند یک طوری مسخره شان میکرد، رفتم کنارش و با مهربانی گفتم: "میشود ببینم اثر هنری ات را؟" ، پیچاند، گفت چیز خاصی نکشیدم، یک جمله ای گفتم که اصلا یادم نیست چه بود، درباره نقاشی و طراحی و اینها، یکدفعه دهانش را کج کرد و با حالت تمسخر آمیز و البته گفت: جذااااب! 😏

خودم را زدم به نشنیدن، اما دوستش که شنیده بود برگشت و دعوایش کرد، من هم که مثلا نشنیده بودم پرسیدم: بچه ها چی شده؟ ، گفتند هیچ! و ادامه درس را خواندیم.

زنگ تفریح صدایش کردم، گفتم : حالت خوب است؟ امروز توی کلاس نبودی انگار! اگر مشکلی هست بگو!

گفت: نه بابا! و رفت.. بدون خداحافظی و ذره ای اهمیت و احترام رفت..

از دستش پریشان بودم، توی دانشگاه و خانه فکر میکردم اگر بعدها بدتر و بلند تر بخواهد ناسازگاری و بی احترامی کند باید چه کار کنم؟ 

دوستم نداشت و معلوم بود که دوستم ندارد، سعی کردم دوستش داشته باشم، دوباره همان روال قبلی را رفتم، ویژگی ها و رفتارهای خوبش را با خودم مرور کردم، فرق هایش با بقیه را.. نزدیک یک هفته دوست داشتنش را با خودم مرور کردم، نه برای اینکه سر کلاس ساکت و حرف گوش کن بشود، برای اینکه دیدم وجودش دوست داشتنی است و این رفتارها نباید مانع من در دیدن خوبی هایش باشد، کم کم من دوستش داشتم و دیگر ندیدم سر کلاسم کاغذ بردارد و خط خطی کند؛ جلسات بعد شده بود داوطلبِ جواب دادن پرسش ها و خواندن متن ها و بقیه فعالیت های کلاس. البته آن هم با همان مدل مخصوص خودش که به عنوان ویژگی منحصر به فردش پذیرفته بودم؛ تا الان هم کوچک ترین بی احترامی به خودم از او ندیدم.


سه.

یک کمی همه چیز شبیه قصه های پندآموز و کلید اسرار است، میدانم.

برای خودم هم باورش سخت است اما میبینم که حقیقت دارد؛

محبت اگر صادقانه باشد دو طرفه خواهد شد، شبیه یک بسته پستی میشود که رویش آدرس درست را نوشته ای و سپرده ای به پست پیشتاز، مستقیم میرسد به دل کسی که میخواهی. بدون آنکه حرف و التماس و نگاهی بخواهد در میان باشد.

حدیثی خواندم با این مضمون که میگفت: اگر میخواهی بدانی در دل رفیقت چقدر احترام و محبت و جایگاه داری، به دل خودت نگاه کن و ببین چقدر برای او محبت و احترام و قائلی.. القلب یهدی الی القلب .. و تمام!

خلاصه که رفقا! راز مهمی را که کشف نمودم با شما در میان گذاشتم .. میتوانید در همه زندگیتان اجرایش کنید و نتیجه اش را ببینید :)


+ الان باید روی دوست داشتن چند نفر دیگر هم کار کنم...

آنچه دوست میداریم

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

جلسه قبلی نگارش هشتمی ها، تلاقی کلاس اجتماعی و دینی و قرآن و همه چیز بود انگار، اول آیه ای که معلم اجتماعی گفته بود را روی تخته نوشتم: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون!

از بچه ها پرسیدم " مما تحبون " شما چیست و جواب ها را روی تخته نوشتیم: کتاب ها، فست فود، پاستیل، لواشک، کفش، لباس، تبلت، موبایل ..

بعد برایشان مثال زدم که "آنچه دوست میداریم" همیشه محدود به اشیاء نیست، گاهی بخشیدن نوبتمان است به همکلاسی مان که خیلی دوست دارد شعر کتاب را سر کلاس بخواند میشود "مما تحبون" ، گاهی یک بخشی از وقتمان است که مثلا میخواهیم با موبایمان بازی کنیم ولی میگذاریمش برای بازی کردن با خواهر و برادر کوچک ترمان، بعد خودشان گفتند مثلا گذشتن از صندلی مان در اتوبوس برای نشستن یک خانم سالمند..

بعد به بچه ها وقت دادم که یک لیست بنویسند از آنچه گذشتن از آن برایشان سخت است، خیلی سخت؛ و گفتم بنویسند در ازای چه چیزی و در چه شرایطی میتوانند از آن بگذرند.

گستره جواب ها وسیع بود، بعضی ها از چیزهایی نمیتوانستند بگذرند که من در خوابم هم تصور داشتنشان را نمیکردم، مثلا "الف" میگفت از پیانو و گیتار و تنبکم نمیتوانم بگذرم و از دلیل نگذشتن از هر کدامشان یک جمله نوشته بود، بیشترشان از خانواده شان نمیتوانستند بگذرند، البته یک نفرشان میگفت حاضر است از خواهرش به راحتی بگذرد ، "آهنگ" یکی از چیزهایی بود که از آن گذشتن برای خیلی هایشان سخت بود، چون آن را منبع آرامششان میدانستند. شاید دو_ سه نفر بودند که از ورزش حرفه ای شان نمیتوانستند بگذرند، فوتسال و والیبال و بسکتبال؛ یک نفر نوشته بود از تنهایی ام نمیتوانم بگذرم و همه فریاد برآوردند که : واااااووو!

"شین" خیلی عمیق فکر کرده بود، گفت من از آرامش بعد از دعا خواندن نمیتوانم بگذرم، و از اعتقاداتم و از خدا! به هیچ وجه! 

یک جواب خیلی جالب هم داشتیم : " پولِ داداشم! " ، پرسیدم: چطور از پول های برادرت نمیتوانی بگذری؟ گفت : آخر مامان و بابا زیاد پول نمیدهند! گفتم: برادرت پول میدهد؟ گفت: نه! خودم جای پول هایش را پیدا کردم و بر میدارم! میخواستم بگویم : مادربزرگ من هم دقیقا به همین شیوه نمیتواند از پول پدربزرگم بگذرد :)

چند نفر از بچه ها از حیوانات خانگی شان نمیتوانستند بگذرند مثلِ عروس هلندی و همستر .. ناگهان یک نفر که لیستش را خوانده بود گفت: راستی خانوم! ما هم از دو چیز که یادمان رفته بنویسیم نمیتوانیم بگذریم. گفتم: چه؟ گفت: سگ و گربه مان!

کنسرت "ماکان بند" هم نمیدانم چه صیغه ای بود که انقدر کشته و مرده اش بودند..

دیگر شاخ هایم داشت از زیر روسری شروع به در آمدن میکرد که بحث را جمع و جور کردم، چند نفر نوشته بودند از جانمان به هیچ قیمتی نمیتوانیم بگذریم!

گفتم همینطور که آیه میگوید برای رسیدن به بعضی چیزها باید از بعضی چیزهای دیگر گذشت، مثلا برای گرفتن نمره قبولی از امتحان گاهی باید از یک مهمانی بگذرید، گاهی از خواب شیرین، گاهی حتی برای درس خواندن باید از شهرتان بگذرید، چیزهایی که الان دارید و نمیتوانید از آن ها بگذرید خیلی زیاد و دوست داشتنی هستند.. ولی فکر میکنید اگر یک عده از بچه های عزیز تر از جان و پول و وقت و جوانی و دلخوشی هایشان نمیگذشتند الان ما درباره چه چیزهایی میتوانستیم صحبت کنیم؟ از پاستیل؟ از لواشک؟ از خانواده؟ از عروس هلندی؟ :)

خودشان ادامه بحث را گرفتند و رفتند عراق و سوریه و تا برگردانمشان پای تخته زنگ خورده بود، درسمان درباره نوشتن افکار و گفتار بود و خوب حرف هایی را گفتیم و شنیدیم!


پ.ن: البته سگ و گربه ی خانگی رو بعدا فهمیدم که جو بوده است نه حقیقت :) اما بچه ها تقریبا از طبقه متوسط جامعه به بالا هستند و من نمیدانم چرا هرچقدر سعی میکنم خودم را در معرض قشر مستضعف قرار بدهم خدا هی پرتم میکند وسط آدم های خرپول؟ یا دنیا.. غُری غیری! :| نکن.. من میترسم جنبه ش رو نداشته باشم! بذار من جزو وارثان زمین بشم. چیه این لاکچری بازیا..


+ ولی دهه هشتادیا گودزیلا نیستن! فطرتشون خوبه.. باور کنید.. میتونم بگم از ما هم بهترن یعنی ! فقط یکم باید گرد و خاک فطرتشون رو فوت کرد، همین ! :)

یا لا اله الا انت!

دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۰ ب.ظ

چند روزی هست که ندیمش، دستش را که برای دست دادن جلو آورده محکم تر از همیشه فشار میدهم، یکدفعه میگوید: آخ و چهره اش میرود در هم، میگویم: ببخشید! تو که این قدر لوس نبودی اما..

میگوید: نه! دستم مجروحه.. نگاه میکنم به دستش، محل اتصال بندهای انگشتانش به هم پر از خراش و زخم است.

با تعجب و نگرانی میپرسم: چرا؟

میگوید: دیشب، سوار موتور بودیم، یه ماشین با یه سرعت دیوانه وار پیچید و زد بهمون.. افتادیم، کشیده میشدیم روی آسفالت ها، اومدن جمعمون کرد، آمبولانس اومد رفتیم بیمارستان.. خداروشکر جاییمون نشکسته ولی سیاه و کبودیم.

یک دفعه یک چیزی در دلم فرو میریزد، یاد تو می افتم، حرف هایش در سرم چرخ میخورد.. "روی آسفالت ها کشیده میشدیم".. مینشینم یک گوشه! میپرسد: خوبی؟ بابا من تصادف کردم تو چرا حالت بد میشه؟ 

نمیگویم توی ذهنم چه صحنه وحشتناکی را تصور کرده ام، نمیگویم که ناگهان تو بودی که مجسم شدی پیشِ چشمم..که دلم را انگار یک نفر میکشید روی آسفالت های داغ و بی رحم خیابان.

گوشی را در می آورم که برایت بنویسم مراقب خودت باشی، مراقب این قوطی های فلزی با سرعت دیوانه وار!

 بعد فکر میکنم که چقدر خنده دار! آدم مگر چقدر میتواند مراقب خودش باشد؟ مگر چقدر به ماشین های وحشی میتواند بگوید مراقب باش به من نخوری؟ مگر چقدر به ویروس های دیوانه میتواند بگوید سراغ من نیایید؟ مگر چقدر به دودهای چرک شهر میشود گفت مرا به سرفه نینداز؟ مگر به غم و غصه ها میشود گفت طرف من پیدایت نشود؟

گوشی را میگذارم کنار، دعای ماه صفر را خوانده ام، به تو فکر میکنم و دوباره:

یا شدیدالقوی و یا شدید المحال..



پ.ن: دعای ماه صفر رو بخونید لطفا، برای خودتون و خانواده و عزیزانتون.. صدقه بدید.. آیت الکرسی.. دعا .. و توکل :)

کجا دانند حالِ ما؟

جمعه, ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۴ ب.ظ

در گذشته های دور که کودکی بیش نبودم  فکر میکردم آدم های خوب و جذاب و دوست داشتنی و قابل اعتماد یعنی آدم های بی مشکل و بی درد، آدم هایی که زندگی شان پر است از آرامش و آسایش و آسودگی. نه طعم فقر چشیده اند، نه یتیمی، نه مشکلات خانوادگی، نه طلاق، نه هیچ، فکر میکردم سلامت روح و زندگی در گرو نبودن مشکل است.

حالا سال هاست که زندگی، این معلمِ ماهرِ نه چندان سهل گیر، تمام تلاشش را کرد تا به من بیاموزد که اتفاقا اصلا هم اینطور نیست!

حالا هر روز که میگذرد بیشتر به این فکر میکنم که زندگی کردن با آدم هایِ درد ناآشنا چقدر سخت است، و تمام تلاش خودآگاه و ناخودآگاهم این است که از آدم های بی درد کمی دور بایستم و خودم را در معرض آدم هایی قرار بدهم که از طوفان رنج های زیادی عبور کرده اند، آنقدر که از آنها احساس خوب میگیرم و از حرف هایشان یاد میگیرم و بزرگم میکنند تا به حال از هیچ کس یاد نگرفته ام.

 آدم های نازک نارنجیِ درد ناچشیده خیلی شبیه بچه های واکسن نزده اند، همیشه در معرض بیماری، در معرض نابودی، در معرضِ شکستن و پودر شدن با هر اتفاق کوچک.

آدم های درد ناآشنا ضعیفند، عضلات روحشان بی طاقت است، وزنه ای بلند نکرده اند، دمبلی نزده اند، این است که غالبا زود زیر بار مشکلات وا میدهند.

این دردها که نه.. اما نحوه ی مواجهه ی ما با درد ها و رنج هاست که میتواند رشدمان بدهد یا روز به روز کوتاه تر از دیروزمان کند، حالا مثلا اینطور هم نیست که بگوییم: هر که دردش بیش، بزرگتر و بهتر و قوی تر! نه..

 درد و رنج همان وزنه ای است که میشود از آن در جهت قوی تر شدنمان استفاده کنیم یا آنقدر بزنیمش در سر و کله خودمان تا بمیریم.. معلمِ زندگی صبورانه به ما خواهد آموخت.. اگر شاگردانِ خوبی باشیم.


خدایا!

ممنون که خودت را، خودِ عزیز و مهربان و همه چیز تمامت را از لا‌به‌لای رنج های عمیق به ما چشاندی،

همانگونه که از لابه‌لای شادی های عمیق.


پ.ن: خدایا! دردامونو در راهِ خودت و دینِ خودت قرار بده لطفا! ما برای دردای سطحی و فسقلی حیفیم :دی