کوچش

پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر

سایه ای جز سایه لطف تو بر سرم مستدام نمیماند

  • ۱۴:۲۵

ترس از دست دادن دوباره در وجودم عود کرده است، ترسِ ناگهان از دست دادن! در این دو دهه عمر که نمیدانم در پسوندش بنویسم با برکت یا بی برکت ، من تمام آدم ها و چیزهایی را که از دست داده ام به ناگهان از دست داده ام، به ناگهان و در اوج زیبایی..
از شما که حالتان خوب بود و فقط چند روز بعد از روز پدر ، در یکی از قشنگ ترین ماه های خدا رفتید، تا گلدان های رنگارنگی که وقتی چشم باز میکنم بی جان شده اند، تا دوستی هایی که یکباره یک قیچی نامرئی رشته شان را پاره میکند، تا آدم هایی که ناگهان بدون هیچ اتفاقی غیب میشوند، یا آنقدر تغییر میکنند که دیگر نمیشود شناختشان..
چند وقتی ست از خوب پیش رفتن امور میترسم، از صمیمی شدن با آدم های جدید، حتی صمیمی تر شدن با آدم های قدیمی، ترس از " تمام شدن در اوجِ زیبایی" جرئت زیباتر کردن همه چیز را از من گرفته است، حتی گاهی وادارم میکند قبل از تمام شدن احتمالی چیزی خودم پیش دستی کنم و زودتر تمامش کنم.

احساس میکنم دلم دارد فلج میشود. بگذار بگویم که من حتی وقتی همگی دور هم جمعیم و بلند بلند میخندیم، ته دلم بغض میکنم از آن روزِ نیامده ای که مثل دانه های تسبیح از هم پراکنده شویم.
بابابزرگ! من این روزها به سختی از رفتن مامان بزرگ میترسم، از پاره شدن نخ تسبیح خانواده.. نه نگران نشوید، چیزی نشده! حالشان خوب است، امروز صبح زنگ زدند گفتند دارند می آیند اینجا، حالا آمدم نشستم در اتاق، زیاد که نگاهش میکنم یک نفر به ته دلم چنگ میزند، قرار است دو روزی با بقیه بچه ها برویم یکی از همین دهات اطراف، جای خیلی قشنگی ست میدانم! اما من از قشنگی های زیاد میترسم.. دلم دارد فلج میشود.. نمیخواد تمام شدن ها را قبول کند، در دام یک مقاومت عجیب و غریب افتاده ام، باید برگردم به روز هایی که خوب میدانستم:

"کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان؛ وَ یَبْقى‌ وَجْهُ ربک ذوالجلال و الاکرام"

  • ۱۷

کوچ گاهی برگشتن است، نه همیشه رفتن !

  • ۱۸:۴۶
من خسته شدم از این همه خانه به دوشی..
فقط میدونم باید برگردم به خونه خودم :)
هر چی از نوشتن میدونم از وبلاگ یاد گرفتم و هنوز محتاج یاد گرفتنم.. خیلی بیشتر حتی! و هیچ صفحه مجازی ای بهتر از وبلاگ نیست برای نوشتن!

پس بسم الله..
  • ۱۲

بیشتر شبیهِ پائیزِ عُمر شده، نه بهار!

  • ۲۱:۱۶

در حالِ حاضر بیشترِ مشکلات آدم های هم سن و سالم اینه که فکر میکنن تنها و تنها با یه شخص خاصی میتونن خوشبخت بشن و اگه غیر از این بشه تباه میشن، و خب در طول این جریان هزار جور مانع سر راهشون قرار میگیره، مثلا نمیدونن چطور به طرف بگن، یا طرف یکی دیگه رو دوست داره، یا یکی دیگه رو دوست نداره ولی از این بدش میاد یا خانواده ها مخالفن یا پای چندتا رقیب در میونه یا هزار جور مصیبتِ دیگه..

به هر حال یه اتفاقی میوفته که وصال تحقق نمیابه و همه مثل کشتی غرق شده ها ، مایوس و سرخورده روزشون رو شب میکنن..

چرا با بهترین سال های عمرمون اینطور رفتار میکنیم؟

  • ۷

ابد و یک روز

  • ۲۳:۳۸

یابرهان

وقتی به یک آدم اصرار میکنید حقیقت آنچه که اتفاق افتاده یا چیزی که در دلش هست را بگوید باید طاقت شنیدنش را هم داشته باشید ،حقیقت خیلی وقت ها تلخ و کمرشکن است،اصلا شاید داغ یک حقیقت تا آخر عمر روی دل آدم بماند..اصلا بیخود نیست که میگویند هر چه کمتر بدانی راحت تری،اما خب سوال اینجاست که راحتی به چه قیمتی؟

مبدانید؟چشم پوشاندن روی بعضی از چیزها به بهانه آرامش فکر و خیال خود یک جور خیانت است،حالا چه در محدوده زندگی یک دوست باشد چه به وسعت یک معضل وطنی یا جهانی!

"ابد و یک روز"داستان یکی از همان حقیقت های خیلی تلخ است که خیلی از مسئولین و مردم ما امروز سعی در نفهمیدن و نچشیدنش دارند..

این چند وقت با دیدن فیلم های خوب سینمای غرب و فیلم های چرت سیمای خودی مثل ماه و پلنگ (مشت نمونه خروار!!) حقیقتا تصمیم گرفتم دور فیلم های ایرانی را خط بکشم و لااقل با دیدن یک فیلم بتوانم قوه ی منتقدم را بکار بیندازم و ایراد های فیلم را در بیاورم یا حداقل حداقل از هنرمندی شان ذوق کنم!

اما با ابد و یک روز فهمیدم فیلم خودی خوب هم هست اما کم است(هزار بار مع الاسف) ،حتی اگر از نظر کیفیت این کارها به گردپای هالیوود هم نرسد اما حداقلش این است که درد جامعه خودمان است..سمیه ها و نوید ها و محسن های خومان..اشک ها و لبخندهای خودمان..ناهنجاری های اجتماعی خودمان..

بنظر من جناب سعید روستایی کار خیلی بزرگی کرده است،بین کسانی که خودشان را به کری زده اند،داد زدن خیلی جرئت میخواهد،خیلی..

ابدو یک روز را ببینید،شاید یک بار دیدنش هم کم باشد،تلخ هست،اما حقیقتی است که هست،ببینید،شاید یک کمی دردمان گرفت و ناله ای کردیم ،شاید ناله مان به جایی رسید ،شاید به درد سمیه ها و نوید ها و محسن های کشورمان خورد،شاید..

room

  • ۲۲:۱۲

یامنان

بنظرم قشنگ ترین بخش room آنجایی بود که جک و مادرش بر میگردند به اتاق،بعد جک میگوید اینجا واقعا اتاق است؟مامانش میگوید اوهوم! جک میگوید چقدر کوچیک شده!

در حالی که این همان جکی است که فکر میکرد همه دنیا فقط همان اتاق است..

حقیقت این است که آدم وقتی یک چیز بزرگ تر و بهتر میبیند دیگر قبلی ها به چشمش نمی آید،و دنیا برای ما همان اتاق جک است انگاری،غافل از اینکه دنیای واقعی آنطرف دیوارهاست..

یک نکته دیگرش هم این بود که تنها راه آزاد شدن از آلونک یا همان زندان، "موت" است،یک چیزی شبیه طوطی و بازگان و در حقیقت همان "موتوا قبل ان تموتوا.."


از آن دسته فیلم هاست که ببینید خوب است،نبینید هم چیزی را از دست نداده اید،بنظرم باید پشت بند فیلم بنشینید حسابی فکر کنید،مگر نه ممکن است افسردگی هم بیاورد،در کل فیلم تلخی بود.

یتیمخانه ایران

  • ۰۹:۵۲

سبحانک یا لا اله الا انت،الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب


#معرفی_فیلم


چند روز پیش زنگ زده بودیم به سینما و آمار فیلم هایش را در آوردیم و برنامه ریختیم برای #اروند ساعت چهار.

صد متری سینما بودم که رفیق جان زنگ زدند و فرمودند:میدانی فیلم چیست؟

گفتم:اروند دیگر!

گفت :نه خیر،یتیم خانه ایران! 😒

انگار پارچ آب سرد ریختند روی سرم،با دماغ سوخته خودم را به سینما رساندم،بچه ها یک طوری نگاهم میکردند که یعنی اوف بر برنامه ریزی و هماهنگی ات!😠

یکی میگفت :خدا وکیلی خودت تا بحال اسم این فیلم را شنیده ای؟

گفتم:نه!

گفت:خدا رحم کند،از این هاست که از لپ لپ شانسی در می آید حتما..😐

خلاصه با لب و لوچه آویزان😕 نشستیم روی صندلی ها، اما هر چه گذشت دیدم جنب و جوش و خورد و خوراک بچه ها کمتر شد و زل زده اند به پرده سینما و یک طوری رفته اند در فیلم که نمیشود درشان آورد..

فیلم که تمام شد به همان دوستی که میگفت فیلم را از لپ لپ(البته بهتر بود میگفت سک سک) در آورده اند گفتم بلند شو برویم،میگفت نه بگذار تا آخر تیتراژش را هم ببینیم!😢

دلمان لبریز شده بود از خشم،درد و رضایت،خشم از خون های ریخته شده و خیانت های روا داشته ،درد از مظلومیت بی حد و اندازه و رضایت از ساخته شدن این فیلم..

من فکر میکنم سرپوش گذاشتن بر روی یک جنایت یا تحریف آن از خود جنایت هم بدتر باشد،خشم از #قتل_عام و #خیانت انگلیسی ها را هم که کنار بگذاریم،خشم از سر پوش گذاشتن روی این جنایت را کجای دلمان بگذاریم؟اینکه ما اصلا نمیدانستیم این واقعه برای چه زمانی است را کجای دلمان بگذاریم؟اینکه 8الی 10 ملیون نفر از هم وطنانمان که آن زمان نزدیک چهل درصد از جمعیت بودند از وبا و گرسنگی تلف میشدند و در گور های دسته جمعی دفن میشدند و کمترین امکانات غذایی و دارویی از آنها دریغ میشد را به که باید گفت؟چرا فهمیدن عمق فاجعه را از ما دریغ کردند؟چرا در کتاب های درسی کمتر از یک صفحه از این ماجرا گفته اند و گذشته اند؟چرا فقط به دانش آموزان ما گفته اند آمریکا و انگلیس بدند اما اگر یک نفر بگوید بدی شان را اثبات کنید تعداد خیلی معدودی حرفی برای گفتن دارند؟چرا اعتقاداتمان را روی آب ساخته اند؟ما چقدر از فاجعه هایی که اجنبی در کشور خودمان به بار آورده آگاهیم؟راستی کسی یادش هست ترکمنچای چه بود؟

اگر این ها فاجعه نیست،فاجعه را با رسم شکل توضیح دهید..


به ما که درست و حسابی تاریخ نگفتند،خیانت کردند و نگفتند،اما گفتم من خیانت نکنم و به شما بگویم #یتیمخانه_ایران را ببینید،تلخ است،درد است،سخت است،اما ببینید،تجربه نشان داده به تکرار نشستن تاریخ فرض محالی نیست،پس ببینید..


این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

  • ۱۶:۱۴

یاسریع الحساب


گاهی شب ها مثل مثلا امشب، به سرم می زند یک متن بلند بالا بنویسم و برایت بفرستم و خودم را در یک دردسر عمیق بیاندازم. گاهی فکر می کنم ارزش این دردسر را داری و لیاقت این فاجعه را دارم. یا گاهی فکر می کنم بی هوا سر راهت سبز شوم و ببینم واکنشت چیست. یا باز هم بنشینم و از خدا خواهش کنم ...


#ریحانه_کاف

  • ۷۲
Designed By Erfan Powered by Bayan