کوچش

پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر

کوچش

پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر

زمزمه ی محبت :)

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ


یک.


راست میگفتند، اثر داشت، بیشتر از چیزی که فکرش را میکردم اثر داشت؛

هنوز یادم نمیرود که روز اول مهر که رفته بودیم کوه، کنار مقبره شهدا کفش هایم را در آورده بودم و حالا که میخواستم بپوشم پیدایشان نمیکردم، بدون کفش دور مقبره راه افتاده بودم، اکیپ نهمی ها یک گوشه نشسته بودند، رو به رویشان کلی آب ریخته بود روی زمین ، که من ندیدم و صاف پایم را گذاشتم وسط آبهای نیلگون دریاچه ی دامنه کوه!


یکی شان خندید، خیلی بدجنسانه خندید، لبخند زدم و گذشتم و کفش هایم را که ده قدم آنطرف تر بود پیدا کردم، خنده هایش مانده بود رویِ دلم، احساس میکردم این آدم قرار است تا آخر سال مرا اذیت کند و به من بخندد، به هر اتفاقی، به هر حرفی، به هر رفتاری..

توی کلاس توجهش کم بود، دائم در حال حرف زدن با بغل دستی؛

برایم شده بود معضل، یک معضلِ روی اعصاب.. دیدم نمیتوانم درست، مثل بقیه دوستش بدارم، دیدم اینطور نمیشود..


چشم هایم را بستم و سعی کردم خوبی هایش را بیاورم جلوی چشمم، مثلا انشای خلاقانه جلسه دومش، یا حرفی که زنگ کافه و فیلم و کتاب زد، یا ویژگی های منحصر به فرد شخصیتی اش..

تصمیم گرفتم بپذیرمش، همانطوری که هست بپذیرمش و سعی کردم دوستش داشته باشم..

چند روزی گذاشتمش روی تاقچه ذهنم، هی از مقابلش رد میشدم و یادش می افتادم و مدام به شخصیت و رفتار هایش فکر میکردم.. تا جلسه بعد که وارد کلاس شدم دیدم دوستش دارم، دیگر روی اعصابم نیست، دیدم دارم با وجودش کنار می آیم و جالب این بود که او هم داشت با من بیشتر راه می آمد...


یکشنبه این هفته سر کلاسشان سرفه ام گرفته بود، گلویم درد میکرد، دو نفر از بچه ها زیاد پچ پچ میکردند، تذکرهایم با نگاه آرامشان نمیکرد، یک دفعه شنیدم که بلند گفت: بچه ها ! خانوم گلوش درد میکنه! چرا نمیفهمید؟ 

باورم نمیشد دارم از زبان او چنین چیزی میشنوم، بعد هم گفت خانوم! سرمون داد بزنید دیگه!

حتی یک جایی که داشتیم متن درس را میخواندیم با چشم و ابرو اشاره کرد که به آنهایی که حرف میزنند بگویم بخوانند.. 

او شده بود همیارِ من به همین سادگی! :)


دو.

اولین جلسه ادبیات هشتم بود، داشتیم شعر را میخواندیم، گوش نمیداد، کاغذ دستش گرفته بود نقاشی میکشید، هر کدام از بچه ها هم درباره شعر چیزی میگفتند و نظر میدادند یک طوری مسخره شان میکرد، رفتم کنارش و با مهربانی گفتم: "میشود ببینم اثر هنری ات را؟" ، پیچاند، گفت چیز خاصی نکشیدم، یک جمله ای گفتم که اصلا یادم نیست چه بود، درباره نقاشی و طراحی و اینها، یکدفعه دهانش را کج کرد و با حالت تمسخر آمیز و البته گفت: جذااااب! 😏

خودم را زدم به نشنیدن، اما دوستش که شنیده بود برگشت و دعوایش کرد، من هم که مثلا نشنیده بودم پرسیدم: بچه ها چی شده؟ ، گفتند هیچ! و ادامه درس را خواندیم.

زنگ تفریح صدایش کردم، گفتم : حالت خوب است؟ امروز توی کلاس نبودی انگار! اگر مشکلی هست بگو!

گفت: نه بابا! و رفت.. بدون خداحافظی و ذره ای اهمیت و احترام رفت..

از دستش پریشان بودم، توی دانشگاه و خانه فکر میکردم اگر بعدها بدتر و بلند تر بخواهد ناسازگاری و بی احترامی کند باید چه کار کنم؟ 

دوستم نداشت و معلوم بود که دوستم ندارد، سعی کردم دوستش داشته باشم، دوباره همان روال قبلی را رفتم، ویژگی ها و رفتارهای خوبش را با خودم مرور کردم، فرق هایش با بقیه را.. نزدیک یک هفته دوست داشتنش را با خودم مرور کردم، نه برای اینکه سر کلاس ساکت و حرف گوش کن بشود، برای اینکه دیدم وجودش دوست داشتنی است و این رفتارها نباید مانع من در دیدن خوبی هایش باشد، کم کم من دوستش داشتم و دیگر ندیدم سر کلاسم کاغذ بردارد و خط خطی کند؛ جلسات بعد شده بود داوطلبِ جواب دادن پرسش ها و خواندن متن ها و بقیه فعالیت های کلاس. البته آن هم با همان مدل مخصوص خودش که به عنوان ویژگی منحصر به فردش پذیرفته بودم؛ تا الان هم کوچک ترین بی احترامی به خودم از او ندیدم.


سه.

یک کمی همه چیز شبیه قصه های پندآموز و کلید اسرار است، میدانم.

برای خودم هم باورش سخت است اما میبینم که حقیقت دارد؛

محبت اگر صادقانه باشد دو طرفه خواهد شد، شبیه یک بسته پستی میشود که رویش آدرس درست را نوشته ای و سپرده ای به پست پیشتاز، مستقیم میرسد به دل کسی که میخواهی. بدون آنکه حرف و التماس و نگاهی بخواهد در میان باشد.

حدیثی خواندم با این مضمون که میگفت: اگر میخواهی بدانی در دل رفیقت چقدر احترام و محبت و جایگاه داری، به دل خودت نگاه کن و ببین چقدر برای او محبت و احترام و قائلی.. القلب یهدی الی القلب .. و تمام!

خلاصه که رفقا! راز مهمی را که کشف نمودم با شما در میان گذاشتم .. میتوانید در همه زندگیتان اجرایش کنید و نتیجه اش را ببینید :)


+ الان باید روی دوست داشتن چند نفر دیگر هم کار کنم...

آنچه دوست میداریم

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

جلسه قبلی نگارش هشتمی ها، تلاقی کلاس اجتماعی و دینی و قرآن و همه چیز بود انگار، اول آیه ای که معلم اجتماعی گفته بود را روی تخته نوشتم: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون!

از بچه ها پرسیدم " مما تحبون " شما چیست و جواب ها را روی تخته نوشتیم: کتاب ها، فست فود، پاستیل، لواشک، کفش، لباس، تبلت، موبایل ..

بعد برایشان مثال زدم که "آنچه دوست میداریم" همیشه محدود به اشیاء نیست، گاهی بخشیدن نوبتمان است به همکلاسی مان که خیلی دوست دارد شعر کتاب را سر کلاس بخواند میشود "مما تحبون" ، گاهی یک بخشی از وقتمان است که مثلا میخواهیم با موبایمان بازی کنیم ولی میگذاریمش برای بازی کردن با خواهر و برادر کوچک ترمان، بعد خودشان گفتند مثلا گذشتن از صندلی مان در اتوبوس برای نشستن یک خانم سالمند..

بعد به بچه ها وقت دادم که یک لیست بنویسند از آنچه گذشتن از آن برایشان سخت است، خیلی سخت؛ و گفتم بنویسند در ازای چه چیزی و در چه شرایطی میتوانند از آن بگذرند.

گستره جواب ها وسیع بود، بعضی ها از چیزهایی نمیتوانستند بگذرند که من در خوابم هم تصور داشتنشان را نمیکردم، مثلا "الف" میگفت از پیانو و گیتار و تنبکم نمیتوانم بگذرم و از دلیل نگذشتن از هر کدامشان یک جمله نوشته بود، بیشترشان از خانواده شان نمیتوانستند بگذرند، البته یک نفرشان میگفت حاضر است از خواهرش به راحتی بگذرد ، "آهنگ" یکی از چیزهایی بود که از آن گذشتن برای خیلی هایشان سخت بود، چون آن را منبع آرامششان میدانستند. شاید دو_ سه نفر بودند که از ورزش حرفه ای شان نمیتوانستند بگذرند، فوتسال و والیبال و بسکتبال؛ یک نفر نوشته بود از تنهایی ام نمیتوانم بگذرم و همه فریاد برآوردند که : واااااووو!

"شین" خیلی عمیق فکر کرده بود، گفت من از آرامش بعد از دعا خواندن نمیتوانم بگذرم، و از اعتقاداتم و از خدا! به هیچ وجه! 

یک جواب خیلی جالب هم داشتیم : " پولِ داداشم! " ، پرسیدم: چطور از پول های برادرت نمیتوانی بگذری؟ گفت : آخر مامان و بابا زیاد پول نمیدهند! گفتم: برادرت پول میدهد؟ گفت: نه! خودم جای پول هایش را پیدا کردم و بر میدارم! میخواستم بگویم : مادربزرگ من هم دقیقا به همین شیوه نمیتواند از پول پدربزرگم بگذرد :)

چند نفر از بچه ها از حیوانات خانگی شان نمیتوانستند بگذرند مثلِ عروس هلندی و همستر .. ناگهان یک نفر که لیستش را خوانده بود گفت: راستی خانوم! ما هم از دو چیز که یادمان رفته بنویسیم نمیتوانیم بگذریم. گفتم: چه؟ گفت: سگ و گربه مان!

کنسرت "ماکان بند" هم نمیدانم چه صیغه ای بود که انقدر کشته و مرده اش بودند..

دیگر شاخ هایم داشت از زیر روسری شروع به در آمدن میکرد که بحث را جمع و جور کردم، چند نفر نوشته بودند از جانمان به هیچ قیمتی نمیتوانیم بگذریم!

گفتم همینطور که آیه میگوید برای رسیدن به بعضی چیزها باید از بعضی چیزهای دیگر گذشت، مثلا برای گرفتن نمره قبولی از امتحان گاهی باید از یک مهمانی بگذرید، گاهی از خواب شیرین، گاهی حتی برای درس خواندن باید از شهرتان بگذرید، چیزهایی که الان دارید و نمیتوانید از آن ها بگذرید خیلی زیاد و دوست داشتنی هستند.. ولی فکر میکنید اگر یک عده از بچه های عزیز تر از جان و پول و وقت و جوانی و دلخوشی هایشان نمیگذشتند الان ما درباره چه چیزهایی میتوانستیم صحبت کنیم؟ از پاستیل؟ از لواشک؟ از خانواده؟ از عروس هلندی؟ :)

خودشان ادامه بحث را گرفتند و رفتند عراق و سوریه و تا برگردانمشان پای تخته زنگ خورده بود، درسمان درباره نوشتن افکار و گفتار بود و خوب حرف هایی را گفتیم و شنیدیم!


پ.ن: البته سگ و گربه ی خانگی رو بعدا فهمیدم که جو بوده است نه حقیقت :) اما بچه ها تقریبا از طبقه متوسط جامعه به بالا هستند و من نمیدانم چرا هرچقدر سعی میکنم خودم را در معرض قشر مستضعف قرار بدهم خدا هی پرتم میکند وسط آدم های خرپول؟ یا دنیا.. غُری غیری! :| نکن.. من میترسم جنبه ش رو نداشته باشم! بذار من جزو وارثان زمین بشم. چیه این لاکچری بازیا..


+ ولی دهه هشتادیا گودزیلا نیستن! فطرتشون خوبه.. باور کنید.. میتونم بگم از ما هم بهترن یعنی ! فقط یکم باید گرد و خاک فطرتشون رو فوت کرد، همین ! :)

یا لا اله الا انت!

دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۰ ب.ظ

چند روزی هست که ندیمش، دستش را که برای دست دادن جلو آورده محکم تر از همیشه فشار میدهم، یکدفعه میگوید: آخ و چهره اش میرود در هم، میگویم: ببخشید! تو که این قدر لوس نبودی اما..

میگوید: نه! دستم مجروحه.. نگاه میکنم به دستش، محل اتصال بندهای انگشتانش به هم پر از خراش و زخم است.

با تعجب و نگرانی میپرسم: چرا؟

میگوید: دیشب، سوار موتور بودیم، یه ماشین با یه سرعت دیوانه وار پیچید و زد بهمون.. افتادیم، کشیده میشدیم روی آسفالت ها، اومدن جمعمون کرد، آمبولانس اومد رفتیم بیمارستان.. خداروشکر جاییمون نشکسته ولی سیاه و کبودیم.

یک دفعه یک چیزی در دلم فرو میریزد، یاد تو می افتم، حرف هایش در سرم چرخ میخورد.. "روی آسفالت ها کشیده میشدیم".. مینشینم یک گوشه! میپرسد: خوبی؟ بابا من تصادف کردم تو چرا حالت بد میشه؟ 

نمیگویم توی ذهنم چه صحنه وحشتناکی را تصور کرده ام، نمیگویم که ناگهان تو بودی که مجسم شدی پیشِ چشمم..که دلم را انگار یک نفر میکشید روی آسفالت های داغ و بی رحم خیابان.

گوشی را در می آورم که برایت بنویسم مراقب خودت باشی، مراقب این قوطی های فلزی با سرعت دیوانه وار!

 بعد فکر میکنم که چقدر خنده دار! آدم مگر چقدر میتواند مراقب خودش باشد؟ مگر چقدر به ماشین های وحشی میتواند بگوید مراقب باش به من نخوری؟ مگر چقدر به ویروس های دیوانه میتواند بگوید سراغ من نیایید؟ مگر چقدر به دودهای چرک شهر میشود گفت مرا به سرفه نینداز؟ مگر به غم و غصه ها میشود گفت طرف من پیدایت نشود؟

گوشی را میگذارم کنار، دعای ماه صفر را خوانده ام، به تو فکر میکنم و دوباره:

یا شدیدالقوی و یا شدید المحال..



پ.ن: دعای ماه صفر رو بخونید لطفا، برای خودتون و خانواده و عزیزانتون.. صدقه بدید.. آیت الکرسی.. دعا .. و توکل :)

کجا دانند حالِ ما؟

جمعه, ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۴ ب.ظ

در گذشته های دور که کودکی بیش نبودم  فکر میکردم آدم های خوب و جذاب و دوست داشتنی و قابل اعتماد یعنی آدم های بی مشکل و بی درد، آدم هایی که زندگی شان پر است از آرامش و آسایش و آسودگی. نه طعم فقر چشیده اند، نه یتیمی، نه مشکلات خانوادگی، نه طلاق، نه هیچ، فکر میکردم سلامت روح و زندگی در گرو نبودن مشکل است.

حالا سال هاست که زندگی، این معلمِ ماهرِ نه چندان سهل گیر، تمام تلاشش را کرد تا به من بیاموزد که اتفاقا اصلا هم اینطور نیست!

حالا هر روز که میگذرد بیشتر به این فکر میکنم که زندگی کردن با آدم هایِ درد ناآشنا چقدر سخت است، و تمام تلاش خودآگاه و ناخودآگاهم این است که از آدم های بی درد کمی دور بایستم و خودم را در معرض آدم هایی قرار بدهم که از طوفان رنج های زیادی عبور کرده اند، آنقدر که از آنها احساس خوب میگیرم و از حرف هایشان یاد میگیرم و بزرگم میکنند تا به حال از هیچ کس یاد نگرفته ام.

 آدم های نازک نارنجیِ درد ناچشیده خیلی شبیه بچه های واکسن نزده اند، همیشه در معرض بیماری، در معرض نابودی، در معرضِ شکستن و پودر شدن با هر اتفاق کوچک.

آدم های درد ناآشنا ضعیفند، عضلات روحشان بی طاقت است، وزنه ای بلند نکرده اند، دمبلی نزده اند، این است که غالبا زود زیر بار مشکلات وا میدهند.

این دردها که نه.. اما نحوه ی مواجهه ی ما با درد ها و رنج هاست که میتواند رشدمان بدهد یا روز به روز کوتاه تر از دیروزمان کند، حالا مثلا اینطور هم نیست که بگوییم: هر که دردش بیش، بزرگتر و بهتر و قوی تر! نه..

 درد و رنج همان وزنه ای است که میشود از آن در جهت قوی تر شدنمان استفاده کنیم یا آنقدر بزنیمش در سر و کله خودمان تا بمیریم.. معلمِ زندگی صبورانه به ما خواهد آموخت.. اگر شاگردانِ خوبی باشیم.


خدایا!

ممنون که خودت را، خودِ عزیز و مهربان و همه چیز تمامت را از لا‌به‌لای رنج های عمیق به ما چشاندی،

همانگونه که از لابه‌لای شادی های عمیق.


پ.ن: خدایا! دردامونو در راهِ خودت و دینِ خودت قرار بده لطفا! ما برای دردای سطحی و فسقلی حیفیم :دی

نذرانه

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ


"نذرِ کلاس" را از دوستم یاد گرفتم که آموزش ابتدایی میخواند. گفت قبل از اینکه بروی سرِ کلاس نذر کن که ثواب آن کلاست هدیه شود به یک انسانِ خوب. از پیامبران و ائمه گرفته تا شهدا و فضلا.

راستش تا امتحانش نکردم باورم نمیشد این حرکت انقدر میتواند اثر بخش باشد، من با برکت شدنِ کلاس هایم را حس میکردم، راه آمدن بیشترِ بچه های پر شیطنت با کلاس را میدیدم، و حس میکردم چه حرف های خوبی را خدا ناگهان میگذارد روی زبانم .


اثرات این پدیده ی "نذرِ کلاس" انقدر برایم جالب بود که نشستم و به این فکر کردم که واقعا دارد چه اتفاقی می افتد؟


دیدم که این پدیده از دو بُعد دارد روی کلاس های من اثر می گذارد:


یک) بعدِ روانی: 

همه ی ما وقتی میخواهیم چیزی را به کسی هدیه بدهیم سعی میکنیم در کادو دادن حسابی سلیقه به خرج بدهیم. مثلا در انتخاب کاغذ کادو دقت میکنیم یا حواسمان هست هدیه مان ترک خورده، کثیف یا دچار هر گونه عیب و ایرادی نباشد.

وقتی هم به این فکر میکنیم که قرار است ثوابِ کلاسمان را به انسان بزرگواری هدیه کنیم حواسمان هست که کلاس را به بهترین شکل ممکن پیش ببریم، حواسمان به اخلاق ها و رفتار هایمان هست، اگر عصبی شویم سعی میکنیم خودمان را کنترل کنیم، اگر خسته و کم رمقیم و حوصله کلاس را نداریم سعی میکنیم انرژی مان را تا آخر کلاس یک طوری حفظ کنیم.

به طور کلی حواسمان هست که هدیه ی مان بهترین شکلِ ممکن را داشته باشد، چون قرار است به دستِ کسی که بسیار دوستش داریم برسد.


دو) بعدِ معنوی: میگویند اهل بیت ما اگر هدیه ای دریافت میکردند، هر چند کوچک، به بهترین شکل ممکن آن را جبران میکردند. مثلا در ازای هدیه گرفتن یک گل، بنده ای را آزاد میکردند.

البته که ما برای گرفتن هدیه ی بهتر کلاس هایمان را هدیه نمیکنیم اما برکتی که در کلاس هایمان حس میکنیم شاید همان هدیه ی اهل بیت برای ما باشد.

و کیست که نداند یک توجه، یک نیم نگاه، یک نظر از روی لطف از سوی "آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند" کافی ست که نه تنها کلاس ها که تمام زندگی مان نور و برکت بگیرد.


اوصیکم به نذرِ کلاس، نذرِ نوشتن، نذرِ خواندن، دیدن، شنیدن و نذرِ عُمْر و ...

پیادگی

دوشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۷ ب.ظ

استاد امروز از تفاوت های زن و مرد بعد از دعوا میگفت، از اینکه زن بلافاصله بعد از تمام شدنِ دعوا دلش میخواهد فردی که با هم دعوایشان شده بیاید سراغش و با ملایمت حرف بزنند و مسئله شان را حل کنند، انگار بعد از دعوا یک حس بد عمیق سنگینی میکند روی دلش که تا برداشته نشود دست و دلش به هیچ کار دیگری نمیرود.
سیستم مرد اما بعد از دعوا بیشتر "اجتناب" است، دور شدن از محل حادثه، بیرون رفتن و قدم زدن، قرار گذاشتن با رفقا یا هر چیزی که حواسش را از آن دعوا پرت کند..

راستش من هم به قدم زدن پناه میبرم _مردانه ام یعنی؟_ ، دلم میخواهد از خانه بروم بیرون و آنقدر راه بروم تا پاهایم التماسم کنند تاکسی بگیرم، هرچند حسِ بدِ عمیقِ سنگین با این قدم زدن ها سبک نمیشوند اما نمیدانم چرا تحمل سکوت بیرون از خانه راحت تر از تحمل سکوت درون خانه است، هر چند آخرش همان حرف زدن های ملایمِ منتهی به لبخند است که دل را آرام میکند، همان گلایه کردن های از "تو" برای "تو" ، همان اشک ریختن از دستِ تو روی "شانه های تو" ..
کاش جایی در انتهای قدم زدن های بی انتهای بعد از دعوا منتظرم بودی.

در غصه اش بمان، به چرایش نمی‌رسی

جمعه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۱ ب.ظ

امتحان های ترم بهمن بود که دیدمش، داشتم می‌رفتم کتابخانه ، در روسری فروشی سر چهار راه، در یکی از همان ردیف های کنار شیشه نشسته بود. رفتم نزدیک تر تا دقیق ببینمش،  یک پارچه مشکی حریر لطیف بود با گل های کوچک کرمی ملایمی که شبیه یاس های رازقی بودند، با دیدنش یک چیزی گوشه ی دلم تکان خورد، در دلم برای خودش یک جای مخصوص باز کرد، انگار که همیشه جایش آنجا بوده، دیدم دوستش دارم. دیدم عمیقا دوستش دارم.

قیمتش را پرسیدم، گران میگفت ، قیمت این روسری ها دستم بود، میدانستم مغازه گران فروشی است و از گران فروش جماعت هر چقدر خرید کنی گران فروش تر میشود.

گذشت‌... دو هفته بعد در یکی از روسری فروشی های یک خیابان نسبتا معروف شهر، یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی ام را دیدم، با ذوق رفتم و شروع کردم به سلام و احوال پرسی، همان وسط نگاهم افتاد به همان روسری، با قیمت نصف مغازه گران فروش. ذوق کردم اما نمیدانم چرا خریدنش را موکول کردم به فردا که دوباره در همان محله کلاس داشتم و از کنار آن روسری فروشی میگذشتم.

از قضا کلاس فردا کنسل شد، هفته بعد که وارد روسری فروشی شدم دیدم نیست، تمام روسری ها را بالا و پایین کردم، نبود، برده بودنش، نبود.

سراغش را گرفتم گفتند فروخته شده، اما شاید شعبه دیگرمان مدلش را داشته باشد.

رفتم تا شعبه دوم، گفتم یک روسری حریر مشکی با گل های کوچک یاس رازقی متمایل به کِرِم میخواهم، فروشنده بیچاره ده مدل نشانم داد، هیچ کدام اما "آن" نبودند، دروغ چرا؟ بعضی هایشان حتی قشنگ تر بودند، رنگ و طرحشان جذاب تر بود و جدید تر، اما آن نبودند.

دیدم دلم دارد برایش پر پر میزند، گفتم جهنم و ضرر، باید تاوان تعلل بیخودی ام را بدهم، راهم را کج کردم به طرف مغازه گران فروش. آنجا هم نبود. انگار غیب شده بود، رفته بود توی زمین..

حالا هشت ماهی از دیدنش میگذرد، تعداد زیادی پیج روسری را به امید پیدا کردنش گشته ام، هنوز هم وقتی از جلوی آن مغازه ها رد میشوم نگاهم ناخودآگاه میچرخد به سمت جایی که قبلا آویزان بود، حتی میروم و روسری های جدیدشان را زیر و رو میکنم، فکر میکنم تا به حال صدها مدل جدید و جذاب و متنوع دیده ام که هیچ کدام "آن" نبودند، حسرتش مثل یک غم عجیب کوچک یک گوشه از دلم مانده است.


"دوست داشتنِ عمیق" شاید چیزی شبیه همین ماجرا باشد، میبینی اش، یک چیزی در دلت تکان میخورد، در قلبت یک جای مخصوص برای خودش باز میکند انگار که همیشه جایش آنجا بوده، انگار که از ازل دوستش داشتی!

یک روز می آیی دنبالش و میبینی که نیست. دیوانه میشوی، پرپر میزنی، دنبالش میگردی، میگردی، میگردی، نشانی اش را میدهی و سراغش را از این و آن میگیری، هزاران نفر با هزار رنگ و مدل را نشانت میدهند و میگویند از او بهتر است. شاید هم راست بگویند اما تو بهتر نمیخواهی، تو همان را میخواهی، تو همان را میخواهی که آب شده ست و رفته است در زمین، همان را که پیدایش نمیکنی، و حسرت نداشتنش مثل یک غم عجیب کوچک تا ابد یک گوشه دلت خواهد ماند..

با خال های آبی :)

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۴۵ ب.ظ
زرهم را محکم تر میکنند، این را میفهمم، میفهمم که بعد از پشت سر گذاشتن هر اتفاق ناگوار انگار یک لایه به مقاومتم اضافه میشود، در اتفاقات مشابه دیرتر کم می آورم اما  روی دیگر سکه آن است که دلم بعد از هر کدام از این اتفاقات نازک تر و نازک تر خواهد شد، آنقدر که مثلا با دیدن یک جوجه گنجشک در سرما بخواهد اشک بریزد، انقدر که طاقت دیدن هیچ دردی از هیچ موجودی را نداشته باشد.
این درد ها از من یک کروکودیل مهربان خواهد ساخت، میدانم.

حوالی خانه ی پدری

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۱۳ ب.ظ

دیروز قرارمان ایوان آینه بود، ایوان آینه جای خوبی برای قرار گذاشتن است، دیگر لازم نیست هزار بار زنگ بزنی تا پیدایش کنی، یک بار که نگاهت را بچرخانی میتوانی ببینی اش.

از آن طرف لطفی که دارد این است که ایوان آینه منِ آدم را میگیرد. من ش را بر میدارد و میسپارد به دست آینه ها و هزار تکه میکند، میگوید از اینجا به بعد را باید بی من بروی، اینجا هر چه هست "ما" ست.

دیروز قرارمان ایوان آینه بود، چشم گرداندم و دیدمش، بی من.

 آرزو کردم روزی بیاید که قراری بگذارم در ایوان طلای نجف! که چشم بگردانم و ببینمش، بی من، که او هم بی "خود" باشد، که حتی خبری از "ما" هم نباشد، فکر و ذکر و امید و آرزو و گفت و شنودمان فقط او باشد. شبیه او شدن و شبیه او ماندن.


پ.ن: نگفتم میخواهم با "چه کسی" قرار بگذارم، رفیق، مامان، بابا ، شاگرد ، استاد یا هر که! فقط گفتم دلم میخواهد "کجا" قرار بگذارم..


در آرزوی آنکه بیابم به تو راهی

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۹ ق.ظ

من همیشه به این فکر میکردم و فکر میکنم که خدا با آرزوهای مشترک آدم ها چطور برخورد میکند؟ به آرزوهایی که برآورده شدنشان در حق یک نفر مساوی ست با برآورده نشدنشان در حق شخصی دیگر. مثلا دو نفر آدم خوب و با ایمان و دارای تخصص را در نظر بگیرید که میخواهند در یک شرکت استخدام شوند، و هر دو به آن کار شدیدا احتیاج دارند، ولی شرکت یک نفرشان را بیشتر نیاز ندارد، یا فکر کنید یک خانواده یک بچه مریض دارد که برای زنده ماندن باید قلبش پیوند بخورد، و قلب مناسب برای پیوند با او فقط در سینه ی کودک دیگری میتپد که دچار مرگ مغزی شده، هر دو خانواده عمیقا برای شفای کودکشان دعا میکنند اما شفای یک کودک مساوی ست با مرگ دیگری، یا مثلا فکر کنید دو نفر بدون آنکه متوجه باشند به یک نفر دل ببندند، آن هم نه یک دل بستن معمولی. از آن دل بستن هایِ " یا تو یا هیچ کس" _که البته هر کس چنین حرفی زد بدانید مزخرف گفته است! _ ولی خب.. از این دل بستن های عجیب و عمیق.. حالا خدا آن بالا چه کار میکند؟ مثلا به فرشته ها میگوید یک ترازو دو کفه ای بیاورید و دعاهای هر دو طرف را وزن کنید و هر کس بیشتر دعا کرده بود او را اجابت کنید؟ یا مثلا تقدیر یک طناب است که آدم ها میتوانند با تلاش کردن خود تغییرش بدهند؟ مثلا در عرش خدا با دعاهایشان مسابقه طناب کشی راه می اندازند تا هر کس زورش بیشتر بود تقدیر طبق میل او رقم بخورد؟

یک نفر میگفت : در نظام خدا هر کسی رزق معین و از پیش تعیین شده ای دارد که هیچ کس نمیتواند آن را برای خودش بردارد، هزارسال هم که دعا کند و نماز بخواند و روزه بگیرد و قرآن ختم کند هم نمیتواند، چون خدا آن را با دلایل محکم خودش برای یک نفر مشخص کرده است. آن رزقی که با دعا کم و زیاد میشود یک رزقِ جدا از "رزق معلوم" است.

مثلا رزق مسلم شما این است که در سال ۱۳۹۷ به مشهد بروید، حالا اینکه با شتر بروید یا هواپیما و آنجا هتل داشته باشید یا در حرم بخوابید یا چه بخورید و چه بشنوید و چه ببینید و اینکه مثلا آن چرخ و فلک بزرگ راهم سوار شوید و چقدر خوش بگذرد میتواند با اعمال و رفتاری که میکنید کم و زیاد شود. ولی شما قطعا به مشهد خواهید رفت چون خدا برای شما این گونه خواسته است..

این یک نظر نسبتا قانع کننده ست اما آرام کننده نیست. آرام کننده نیست اگر به خیر خواهی خدا از اعماق وجودمان مومن نباشیم. آن وقت است که اگر یک نفر به رزق مسلم ش که آرزو و دعای ما هم هست برسد آنقدر جزع و فزع میکنیم که کارمان به قرص و دکتر اعصاب میکشد، حالا هر چقدر هم برایمان بگویند این رزقِ تو نبوده و اجابتش به صلاح تو نبوده مگر قبول میکنیم؟ به جایش با خدا می افتیم سرِ لج که چرا به صلاح فلانی بوده و به صلاح من نه؟

این است که فکر میکنم بیایید قبل از اینکه امسال لیست حاجاتمان را از جیبمان در بیاوریم و بگذاریم رو به روی خدا، از او بخواهیم اول از همه چیز دلمان را به خیرخواهی اش مطمئن کند و به رضایش راضی.