کوچش

پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر

خیر واقعه ی من کجای قصه خودش را نشان میدهد؟

  • ۱۹:۱۳

یا سید السادات

دیروز عصر رفتیم دکتر،سرم و آمپول و قرص و بند و بساط؛ چند ماه قبل کنکور در فکرم بود قبل از نتایج یک مرضی بگیرم،یا خودم را به یک چیزی بزنم؛اما نمیدانستم واقعا اینطوری میشود،و فکر میکنم سلامتی خیلی خیلی مهم تر است و فکرم چقدر احمقانه بوده و خدا این را چقدر خوب به رخم کشید.

دیشب حدود ساعت نه معلممان در تلگرام پیام میدهد فردا ظهر رتبه ها می آید،خوشحال میشوم،نمیدانم چرا دلم میخواهد دیرتر اعلام شود،کوثرِ شاعر در اینستا پست گذاشته: " تا دو ساعت دیگر نتایج می آید اما یادمان باشد نتیجه هر چه شد حکمت خداست".برایش کامنت میگذارم که فردا ظهر می آید بگیر بخواب،میگوید نه همین امشب می آید،تب و لرز دارم میدانم امشب راحت نخواهم خوابید،اما دلم نمیخواهد علت نخوابیدنم ناراحتی از رتبه کنکور باشد،برایش مینویسم پس من میخوابم،میخندد،فکر میکند شوخی میکنم،صبح که چشم هایم را باز میکنم مامان پیام فرستاده:بیداری؟

مینویسم:سلام
فورا زنگ میزند و میگوید حالت بهتر است؟
میگویم هنوز نمیدانم!
میگوید رتبه منطقه مهم است یا کشوری؟
با ناله میگویم شما چرا رفتید سرِ کارنامه من؟؟
میگوید چون حق داشتم.

قانع میشوم،رتبه را میگوید،تشکر میکنم و او قطع.
به زور بلند میشوم و میروم سراغ کامپیوتر،درصد هایم از آن چیزی که فکر میکردم خیلی پایین تر شده،چرایش را نمیدانم،ناراحت نیستم،نمیدانم چرا‌،انگار همه چیز برایم خنثی شده،انگار چند سال است رتبه ام را میدانم و با آن کنار آمده ام،اینترنت گوشی را روشن میگنم،بچه ها گروه را ترکانده اند،رتبه بعضی ها را از چت ها میفهمم،دمشان گرم بعضی ها الحق و الانصاف ترکانده اند،کوثر شاعر ترکانده،آن هم از نوع سه رقمی،دمش گرم!

مامان دوباره زنگ میزند،میگویم به بابا گفته ای؟،میگوید خودت بگو! استرس میگیرم،احتمالا برای هر دختری خیلی مهم است جلوی مهمترین مرد زندگی اش سرش بالا باشد،مامان میگوید از جشنواره خوارزمی زنگ زدند گفتند رفتی کشوری،باید شهریور بروی از شعرهایت دفاع کنی!
چند روز پیش هم از مسابقه فرهنگی هنری دانش آموزی زنگ زدند و گفتند برای مرحله کشوری باید بیایی نیشابور،و من چقدر ذوق کردم که آخ جون اردو و آخ جون احتمالا دوباره امام رضا.
تب دارم اما میلرزم،از چپ و راست رتبه میپرسند،میگویم از رتبه بگذرید که خدا از شما بگذرد..اما نمیگذرند،من هم جواب نمیدهم،استرس بابا را دارم،حدیث کسا میخوانم.
مامان و بابا می آیند،بابا سردسلام میکند،میروم در اتاق و بیرون نمی آیم،مامان می آید و حرف های در ماشین بابا را میگویدکه "نکند شوخی کرده؟" ، "خوارزمی و شعر و قصه ه نان و آب نمیشود" ،"همان که از همه بیشتر امیدمان بود نا امیدمان کرد" ،"حالا که اینطور است نیشابور هم نرود بنشیند درس بخواند" و...
مامان به همه گفته دخترم میماند برای سال دیگر. و من فکر میکنم آخر واقعا من که هیچ وقت در مدرسه شاگرد اول نبودم،حتی دوم هم نبودم،چه شده که مامان و بابا فکر میکردند من باید خیلی خوب میشدم؟واقعا چرا؟یعنی استعداد های علوم انسانی من برای آنها انقدر بی ارزش است؟و فکر میکنم شاید بخاطر همین است که دیگر نمیتوانم درست شعر بگویم..
در این میان احسان از همه بهتر است،میگویم اصلا نمیخواهی بدانی چند شدم؟میگوید مگر مهم است؟ توی دلم شعورش را تحسین میکنم.
ناراحت نیستم،خنتی شده ام،خیلی خنثی،فقط فکر میکنم یک جایی بنویسم که یادم بماند "بگذارم فرزندانم خودشان برای زندگی و رشته دبیرستان و دانشگاه و ازدواج و همه چیزشان تصمیم بگیرند و من فقط راهنمایشان باشم، و در راهی که رفتند همراه و همدل و مشوق."
نمیدانم باید چکار کنم،رشته های تجربی شهرم را دوست ندارم،بابا گفته غیر از پزشکی و دندان و دارو،بقیه رشته ها فقط قم!،دانشگاه فرهنگیان هم که هنوز اطلاعیه نداده،هر کس برای پذیرش آنجا یک رتبه میگوید،کوثرِحافظ زنگ میزند و میگوید "الخیر فی ما وقع" ،خیرم را نمیدانم اما به رضایش راضی ام،دارم شهید مطهری میخوانم،دلم میخواست بود و میرفتم همه چیز را برایش میگفتم و او راهکار می داد،اما نیست،خیلی ها باید باشند که نیستند،خیلی چیز ها باید سر جایشان باشند که نیستند، و من راضی ام به رضایش.

پ.ن:کنکور را میشود یک کاریش کرد،میشود چند سال برایش تلاش کرد،میشود اصلا داشگاه نرفت،میشود حوزه خواند،میشود رفت سر یک شغل فنی،میشود رفت در بازار و حجره فرش یا مثلا برنج پدر،میشود مغازه زد،میشود ازدواج کرد،در کل میخواهم بگویم جریان زندگی را متوقف نمیکند،امروز هم آسمان به قدر دیروز آبی بود،اما میترسم از روزی که کارنامه ام را بگذارند در دست چپ و بگویند برو به جهنم،میترسم،عجیب میترسم.

  • ۵۶
سادات
هو المحبوب
وچقد حرف است بین سطرسطر نوشته هایت
وچقد تشاب
بداست انسان جلوی تنهاد مرد زندگی اش شکسته شود همانطور جلوی تمام زندگی اش مادر
این روزها فقط وفقط نگران دل مادرم هستم
وراست گفتی خیلی هاباید باشند که نیستند
کنکور رابه تنهایی میشود تکرار کرد
اما امید کسی که برایش تلاش کردی تاباشد وبیاید رابه سختی میشود برگرداند.
اگر اوبود شاید قصه فرق میکرد
دیگه چیزیه که شده
باید بقیه ش رو خوب ساخت:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan